تبليغاتX

شايد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم اينقدر رنجم نمي دادي و اگه اينقدر رنجم نمي دادي شايد اين همه دوستت نداشتم

دخترک تنها
دخترک تنها

پری ناز کوچولو

 

پری ناز کوچولورفتی خونم شده ویرون

 

دلم از بی کسی خونه نمی تونه که بخونه

 

 حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه

 

 اون که رفته دیگه رفته نمی خواد دیگه بمونه

 

 نمی خوام که باز بیای اون چشاتو من ببینم

 

خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم

 

 نمی خوام که باز بیای توی تاریکیم بسوزی

 

 آخه حیف تو عزیزم که با من با من بمونی

 

عزیزم سرت سلامت هر جا رفتی هر جا هستی

 

برو که دنیا دوروزه قلب تو هیچ وقت نسوزه

 

نازنین اینو نخوندم که تو رو گریون ببینم

 

الهی برات بمیرم اشک تو هیچ وقت نبینم

 

 عزیزم اینو می خونم که دلم آروم بگیره

 

 آخه طفلکی می سوزه طفلکی بی تو می سوزه

 

 پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود

 

 نگو سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود

 

 عزیزم غمت نباشه برو که روبرو نوره

 

برو باز تنها می شینی واسه ی عشقت می میری

 

 

نوشته شده توسط دخترک تنها در پنجشنبه نهم خرداد 1387 | موضوع:

 

 

آنكه عشقش به دل از روزازل منزل كرد

رفت و با رفتن خود كار مرا مشكــل كرد

از غــم درد فراقـش به دل خــود گــفــتم

كه خــدا هر چــه بلا بود به ما نازل كرد

 

در دل خــود از فراقــت آتــشي افــروخــتــم

آب شد چون شمع جسمم بس كه ازغم سوختم

اي كه رخــسار لطيفــت هست زيــبا تر زگل

درس عشــق از مكتــب حسن تو من آموختــم

 

در غمكده اي كه شاديش جز غم نيست

تنــها نه هــمين خاطر مـا خــرم نيست

بر هـر كه نــظر كني گرفتار غم است

گويــا دل شــاد در هــمه عـالــم نيست

 

عشـــق كار مردم بــي درد نيست

هر كسي بي درد باشد مرد نيست

عاشقان را درد خود عين دواست

چون دواي درد ما جز درد نيست

 

 

 

نوشته شده توسط دخترک تنها در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 | موضوع:
عشقی جدا از معشوق

 

روزی پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته .

پیر نزد او رفت و جویای احوالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد

و این که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته .

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده و با رفتن دختر به خانه مرد

دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند . پیر با لبخندی گفت اما

عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟ شاگرد با حیرت گفت ولی اگر او نبود این عشق و شور

و هیجان هم در وجود من نبود!؟ پیر با لبخند گفت چه کسی چنین گفته است . تو اهل دل و عشق

ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به

دختر ندارد . هرکس دیگر هم جای او بود تو این آتش را به سمت او می فرستادی. بگذار دختر برود !

این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش

نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش

ارزشمند را ندارد. چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور

 پیدا کند ! به همین سادگی

 

 

نوشته شده توسط دخترک تنها در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 | موضوع:
دنـیـای رنـــــگی

     « دنیای رنگی » 

  دنیای رنگیمو باختم            بدیهارو با تو ساختم

    تو منو دوستم نداشتی                     منو تو رو تازه شناختم  

    حال و روز من خرابه                      زندگیم بی تو سرابه

  من میخوام برم بمیرم                        موندنم با تو محاله

    کاری کردی که دل من            بشکنه آروم تو سینه

دلی که رنــــگه دلت بود      آرزوشه که بمیره

آرزوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

حالا بی تو تک و تنها           کنج خونه توی شب ها

تو خودم دارم می سوزم         آب میشم تو سوز غم ها

   صدای حق حق من رو نشنیدی   وقتی که رفتی

عاشق دیگری بودی رفتی و منو شکستی

یادت باشه یه روزی میام انتقام میگیرم

روزی میشه که میسوزی من دوباره پر می گیرم

         

( برای گوش کردن به این آهنگ به پایین صفحه مراجعه کنید . ) 

نوشته شده توسط دخترک تنها در شنبه هشتم دی 1386 | موضوع:

نگرانم برای روزهایی که می ایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد

روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آِِور بود

اما روزها خواهند گذشت

و تو آری  تو

آنچه را به من بخشیدی

ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت

اسم تو صورت تو و یاد تو

تنها یک چیز را بخاطر من می اورد دروغ را

تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم

راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده ؟؟



به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ...

ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...

و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...

و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ...

و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و آقای تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم !

می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار ... خیلی بی وفا بودی

نوشته شده توسط دخترک تنها در جمعه دوم آذر 1386 | موضوع: